تبليغاتX
. . . فرهنگ . . . - چپیه را تقلید او بر باد داد

نوشته های رضا امیرخانی را خیلی دوست دارم. این ترمی که گذشت و گرفتار این شغل پر مشغله بودم امیرخانی خونم به شدت افتاده بود پایین. یادم هست شب اربعین پارسال در تهران بودم و در مهمان سرای دانشگاه در حال آماده شدن برای رفتن به مراسم عزاداری که نمیدانم چه شد کتاب "از به" نوشته رضا امیرخانی را برداشته ورقی زدم و تا به خود آمدم شب به نیمه رسیده بود و کتاب به آخر. از شما چه پنهان آن چه اشک برای شب اربعین ذخیره کرده بودم به پای "از به" ریختم. امسال هم سرنوشت عزاداری شب و روز چهل و هشتم ما صرف "داستان سیستان" امیرخانی شد. البته کمی در مهمان سرای دانشگاه در تهران (البته این بار در آن شماره دیگرش که مخصوص خواص هست!) و الباقی هم در منزل در زاهدان. این دفعه از یک سو امیرخانی خیلی جا برای گریه باز نکرده بود و از دیگر سو من هم اشک قابلی برای این ایام ذخیره نکرده بودم.

رضا امیرخانی را هنوز توفیق پیدا نکرده ام از نزدیک ببینمش. هر که هست نهضت جدیدی راه انداخته و یک تنه می جنگد. نهضت جدا نویسی. امیرخانی معتقد است که هر کلمه فارسی باید مستقل از هر چه پیشوند و پسوند دارد نوشته شود. او با این وصف قاعده ای دارد که کلمات مرکب را به صورت جدا جدا می نویسد. برای مثال کلمه رهبر را به این شکل می نویسد: ره بر. البته تاکید خاصی دارد که بین فاصله و نیم فاصله فرق هست. به هر حال استدلال و دفاع از این سبک در تخصص خود اوست ولی آن چه تولید می شود مربوط به همه فارسی زبانان است. خواندن کتاب های امیرخانی به خاطر این رسم الخط ابداعی اش در ابتدای امر کار ساده ای نیست. ولی بعد از خواندن چهار پنج کتاب از او، کار ساده می شود. گاهی به ذهنم رسیده بود که امیرخانی شاید در پی این است که کلمات فارسی را نیز مثل کلمات انگلیسی به صورت حروف جدا از هم بنویسد.

از رسم الخط امیرخانی که بگذریم کتاب های او خواندنی و در نوع خود تحسین برانگیز است. نشت نشا، ناصر ارمنی، من او، از به، و داستان سیستان را من خوانده ام و کتاب دیگری هم پیدا کردم به اسم ارمیا که هنوز نمیدانم چیست ولی مطمئن هستم که ارزش خواندن دارد. ارمیا را گذاشته ام برای یکی از شبهای کسالت آور تعطیلات طولانی عید!!

راستی حالا که بحثمان طولانی شد و به اینجاها کشید اجازه میخواهم چند جمله ای فهرست وار در خصوص داستان سیستان خدمت آقای امیرخانی عرض کنم. ایشان حتماْ از این که یک آدم یک لا قبایی مثل من پا توی کفش نقادان کتاب میکند گلایه نخواهند کرد و به بزرگواری خودشان مرا خواهند بخشید.

آقای امیرخانی عزیز:

۱- در داستان سیستان بیش از آن که رهبر و مردم در سفرنامه شما حضور داشته باشند، این خود شما هستید که حضور دارید و بعضی وقتها به نظر میرسد که رهبر همسفر شما هستند نه شما همسفر ایشان. امید است در کتابت بعدی کمی کمتر برای خودتان نوشابه باز کنید.

۲- این نهضت جدانویسی آخرش کار دست شما و ادبیات فارسی خواهد داد. ای کاش عقل مئال اندیشتان یار شود و در تجزیه مهماتی چون "رهبری" کمی احتیاط کنید. کلمات که فقط همین ظاهر گرافولوژیکی که چشم سر می بیند نیستند... هستند؟

۳- داستان سیستان از یک جایی به بعد تبدیل می شود به ترجیع بند "مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد". این عبارت بد جوری روی اعصاب من خواننده راه می رود مخصوصاْ وقتی تلاشم برای احساس مومن بودن به جایی نمیرسد. این عبارت بین من عوام الناس و کتاب شما فاصله می اندازد. در حالی که داستان سیستان به ادعای خودتان یک "سفرنامه" یا اگر دقیق تر بگویم "حاشیه نامه" یک سفر است.

۴- یکی از عجیب ترین مطالب کتاب شما شیعه و سنی شناسی شما است که چندین جا گل می کند. من که بیش از ده سال است که با این مردم زندگی می کنم هنوز نمی توانم تشخیص بدهم که همکار یا دانشجوی من شیعه است یا سنی. شما به راحتی از روی سکوی خبرنگاران اعلام می کنید که مردم مقابل شما اهل تسنن هستند یا تشیع!! شاید لباس محلی یا ریش بلند معیار قضاوت شما بوده. شاید هم چیزی دیگر. به هر حال کم دقتی شما (حداقل) در این موضوع خلاف مطلعی است که از حضرت بیهقی نقل و یحتمل ادعا فرموده اید.

این ها که عرض کردم را به دل نگیرید. من بی صبرانه منتظر دیدن آثار جدید شما هستم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:34 توسط احمد ناصری |