دیشب که بعد از عهدی عهد کردیم که سخن شبانه کوتاه کرده و زودتر از سررسید، سر مباركمان را روی زمین بگذاریم، ساعتی از خواب خوشمان نگذشته بود که یک ملا لغتی پيدا شد و پيامك فرستاد كه . . .
ماي بينوا هم كه عادت كرده ايم همينطور الكي تا صداي بوق پيامك تلفنمان را ميشنويم يي هو از خود بيخود شده و به لرز بيافتيم، تا اين همراهكمان را توي آن تاريكي شبانه پيدا و رمزگشايي فرموده و آن پيامك واصله را بخوانيم، دلمان هزار راه خاكي و آسفالته رفت. خدايا، باز خودكشي؟ آدم ربايي؟ دعوا؟ دزدي؟ قطع برق؟ تركيدگي لوله؟ قطع آب گرم؟ موتور كولر؟ كپسول گاز؟ مايع دستشويي؟ شمس؟ كوچكزهي؟ ؟ ؟ ؟
باز چه اتفاقي افتاده كه اين وقت شب اين وامانده زنگ ميزند؟
خلاصه تا صفحه تلفن روشن شود و پيامك روي صفحه ظاهر شود مردم و زنده شدم. حالا شما تصور كنيد كه چه حالي به آدم دست ميدهد بعد از خواندن اين پيامك در ساعت نزدیک به دوی بعد از نیمه شب:
نقد منصفانه: ننويسيم "امورات" بنويسيم "امور" . . .
نيم ساعتي طول كشيد تا دوباره خوابم ببرد. خفه نشي ا. ا.