تبليغاتX
. . . فرهنگ . . . - عذر تاخیر

چند روز است که قصد دارم بنشینم و ره آورد سفر سمنان را برایتان بنویسم. ولی هم حجم کارها به طرز غیر قابل تصوری زیاد است و هم این که در این دو سه روزی که گذشت گرفتار یک حادثه تاسف برانگیز شدم که نمیدانم چگونه میتوان توضیح داد که نه سیخ بسوزد و نه کباب.

روز سه شنبه بعد از  این که از دفترم آمدم بیرون به گمانم با دبیر انجمن اسلامی بودم، بعد از خداحافظی با ایشان، حدود ساعت سه و چهل دقیقه در حال عزیمت به سوی کلاس بودم که تلفنم زنگ زد و خبر رسید که یکی از دانشجویانمان اقدام به خودکشی کرده است. بلافاصله مسیرم را عوض کردم و به اورژانس رفتم. نمیدانم که چقدر دیر رسیده بودم ولی آقای گله بچه با دو نفر از دانشجویان آنجا بودند و یکی گفت که حدود ده بیست دقیقه هست که مصدوم را آورده اند. دقیق یادم نیست. ولی یکی دو نفر هم از نیروی انتظامی در حال تنظیم گزارش و گرفتن اسم و مشخصات افراد بودند. متاسفانه حال مصدوم اصلاْ خوب نبود و در آن دقایق اول امید به نجات ایشان خیلی کم بود. گویا مواد پودر و مایع کف شور (جوهر نمک) و این جور چیزها را قاطی کرده و خورده بود. وضعش خیلی نگران کننده بود و هیچ کس هم از پزشکان و پرستاران و حتی آقای دکتر رفیعی پور که همیشه به انسان امید میدهد در این مورد خاص هیچ امیدی به من نمیدادند. آقای گله بچه در حال دویدن برای تهیه شیر و آب و بقیه چیزها بود. یکی از دانشجویانی که آنجا بود خیلی نگران بود و بیشتر از همه برای تهیه دارو و وسایل لازم دوندگی میکرد. وقتی هم که دیگر لازم نبود که کاری انجام شود، یادم هست پایین پای مصدوم ایستاده بود و اشک میریخت و دیگری هم کتاب دعایی دستش بود داشت دعا میخواند. اوضاع اصلاْ خوب نبود. من هم یکسره با تلفن صحبت میکردم. ظرف چند دقیقه تقریباْ تمام کسانی که میتوانستند کمکی برای نجات جان این دانشجو بکنند خبر داشتند.

آقای دکتر صالحی ریاست محترم دانشگاه علوم پزشکی زاهدان که انصافاْ در ماههای گذشته چیزی جز توجه محبت آمیز از ایشان ندیده ام علی رغم مشغله های فراوانی که دارند و علی رغم این که در زاهدان حضور نداشتند و در سفر بودند از طریق آقای دکتر اکبری ریاست محترم دانشگاه، مطلع شده و مستقیماْ کار را پیگیری کرده و مسئولینی از بخشهای مختلف دانشگاه علوم پزشکی زاهدان به امر ایشان پیگیرانه درگیر ماجرا شدند. جا دارد از همراهی و همکاری  معاونین محترم دانشگاه علوم پزشکی زاهدان به خصوص آقایان دکتر میرزایی و دکتر صابری، ریاست محترم مرکز بهداشت زاهدان جناب آقای دکتر واحدی، مدیر کل محترم روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی زاهدان، ریاست محترم دفتر ریاست دانشگاه علوم پزشکی زاهدان، سوپروایزر بیمارستان علی ابن ابی طالب (ع)، پرسنل اورژانس، آقای دکتر نظام، و همه عزیزانی که مجدانه و مسئولانه در این موضوع کمک کردند از طرف تمامی دانشگاهیان دانشگاه سیستان و بلوچستان تشکر و قدردانی نمایم.

به هر تقدیر مصدوم در اورژانس بود و کار سخت شستشوی معده هم در حال انجام. من که واقعاْ دلش را نداشتم این صحنه را ببینم و واقعاْ باید به پرستاران یک خداقوت جانانه گفت. کار بسیار سخت و دلخراشی دارند. انشاالله خداوند به همه پرستاران خوب و ارزشمند، عزت و سلامتی روزافزون عطا کند.

شرایط برای من خیلی سخت بود. چون احتمال نجات مصدوم خیلی کم بود. حتی بعد از شستشوی معده و انجام آزمایشات و اسکن، یک ذره امیدی هم که داشتیم با گزارش صریح پزشک به ناامیدی بدل شد. شب سختی بود و به هر حال چاره ای هم نداشتیم. به هر تقدیر با مشکلات فراوان خانواده ایشان را پیدا کردیم و خبر دادیم که بیایند به زاهدان. خب طبیعی است که راستش را هم نمیتوانستیم بگوییم. من که گفتم مسمومیت غذایی. به نظرم یکی دیگر که تلفنی داشت صحبت میکرد گفت پنیر خورده حالش به هم خورده! بعداْ نمیدانم کی انداخت وسط که تن ماهی خورده مسموم شده. بالاخره با هر بدبختی و مصیبتی بود خانواده مصدوم را راضی کردیم که همان شبانه ماشین دربست بگیرند و از حدود هزار کیلومتر آن طرف تر خودشان را به زاهدان برسانند.

شب سختی بود و بعد از این ساعتهای سخت، تعدادی از دانشجویان هم جمع شده بودند که علت ماجرا را کشف کنند. اگر بخش نظرات مطالب قبلی را بخوانید یک چیزهایی دستگیرتان میشود. به هر حال آن هم گذشت و بالاخره به دوستان عزیزمان قبولاندیم که بگذارید اول مصدوم را نجات بدهیم، بعد بیایید من را استیضاح کنید که این چرا خودکشی کرده.

سه چهار ساعتی از شب را خوابیدم و صبح علی الطلوع رفتم بیمارستان. وضع بیمار بدتر نشده بود و پیش بینی پزشک مبنی بر این که به احتمال زیاد ظرف همان شب اول خونریزی داخلی شدید پیدا خواهد کرد درست از آب در نیامد. شبش به خاطر این پیش بینی، آقای گله بچه چند تا کارت خون پیدا کرد.

روز چهارشنبه واقعاْ روز سختی بود. لحظه ورود خانواده دانشجوی مصدوم به بیمارستان را داشتم برای دومین بار تجربه میکردم. یک بار ترم قبل وقتی که دانشجویی تصادف کرد و ضربه مغزی شد و یک بار هم دیروز. خیلی سخت بود. این بار چون کیس خاصی بود بالتبع باید مسئول مرکز مشاوره، خانواده دانشجو را توجیه میکرد و با آنها صحبت میکرد. آقای رستمی هم در این ارتباط واقعاْ حرفه ای عمل کرد و کارش را خیلی قشنگ انجام داد. دیدن این صحنه که پدر یا مادر پیری می آیند و فرزند دلبند خویش را روی تخت بیمارستان و با آن حال میبینند واقعاْ سخت و جانکاه است.

از فرصت استفاده میکنم و از آقای فاضل، آقای دکتر رفیعی پور، آقای رستمی، آقای گله بچه، آقای مباشری، آقای رمرودی، آقای محمدی و دیگر عزیزان به خاطر حضور مستمر و پیگیرانه شان و تمام زحماتی که کشیده و میکشند تشکر کنم. همچنین از دوستان و هم اتاقی ها و همکلاسی های دانشجوی مصدوم که هم خیلی کمک کردند و هم خیلی دعا میکردند و با نگرانی منتظر فرصتی برای همکاری بودند صمیمانه تشکر میکنم. جا دارد از توجه آقای دکتر اکبری ریاست محترم دانشگاه که به صورت مستمر موضوع را پیگیری فرموده و به خاطر حضورشان در بیمارستان که خیلی روحیه بخش و دلگرم کننده بود و نیز از همراهی و توجهات آقای دکتر سهیلی، آقای دکتر رضایی، آقای دکتر ترکمن زهی، آقای زندوکیلی و سایر اساتید و دانشجویان محترمی که برای کمک اعلام آمادگی کرده و میکنند صمیمانه تشکر کنم.

آخرین خبری که من دارم، حال مصدوم در وضع خوبی نیست و نیاز به عمل جراحی دارد. پزشکان منتظرند که وضعیت ایشان تثبیت شود که بتوانند عمل جراحی را انجام دهند. یکی از بهترین کارهایی که میتوان این روزها و شبها انجام داد، تشکیل جلسات دعا برای سلامتی ایشان است. دعا کنید که یک نفر که خودش به زندگی دوباره اش  امیدوار شده است، و مادری که نگران سلامتی آن دختر جوان است، امیدشان نا امید نشود. من دلم روشن است که دعای شما انسانهای پاک در این ایام فاطمیه (س) و به خصوص در شب جمعه اثر خواهد کرد. شب جمعه شب راز و نیاز است... شب جمعه شب سوز و گداز است...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 2:46 توسط احمد ناصری |